جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
دوستدار حقیقی
روایت است كه سیاهی را به حضرت شاه مردان آورده اند – كه دزدی كرده بود امیرالمؤمنین علیه السلام گفت : یا اسود! تو دزدی ؟ گفت : آری یا امیرالمؤمنین ! گفت : قیمت آنچه دزدیدی به دانگی و نیم زر می رسد؟ گفت : رسد یا امیرالمؤمنین ! گفت : یك بار دیگر از تو بپرسم ، اگر اعتراف آوردی دست ترا ببرم . گفت : چنان كن یا امیرالمؤمنین ! شاه مردان بار دیگر از وی بپرسید. اعتراف آورد. امیرالمؤمنین علیه السلام دست راستش ببرید. آن سیاه دست بریده را در دست چپ گرفت و بیرون رفت . خون از وی می چكید. ابن كرار به وی رسید، گفت : یا اسود! دست تو را كه برید؟ گفت : امیرالمؤمنین ، پیشرو سفیدرویان و سفید دستان و پایان ، مولای من و مولای جمله خلقان و وصی بهترین پیغمبران . ابن كرار گفت : او دست تو را بریده است و تو مدح و ثنای او می گویی ؟ گفت : چگونه نگویم كه دوستی او با گوشت و پوست و خون من آمیخته است . وی دست من به حق برید، نه به باطل . ابن كرار پیش امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و آنچه شنیده بود باز گفت ، امیرالمؤمنین علیه السلام گفت : ما را دوستان (ی ) باشند كه اگر به ناخن پاره پاره شان كنیم ، جز در دوستی نیفزاید و دشمنانی نیز باشند كه اگر عسل در گلویشان كنیم ، جز دشمنی نیفزاید. امیرالمؤمنین علیه السلام ، حسن علیه السلام را فرمود كه آن سیاه را باز آورد. شاه مردان گفت : ای اسود! من دست تو را ببریدم ، تو مدح و ثنای تو فرموده من كه باشم كه ثنای تو كنم . شاه مردان دست او بر جای خود نهاد و ردای مبارك خود بر وی افكند و دعایی بر آنجا خواند – گفته اند كه آن فاتحه بود – در حال دست وی درست شد، چنانكه گویی هرگز نبریده اند. این معجز از وی غریب و عجیب نباشد.
[ad_2]




