داستان زیبا

خانه » داستان زیبا

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

داستان زیبا

بي حوصله‌اي. آسمان روي سرت سنگيني مي كند. دهانت تلخ است ودستهايت پر از زمستان . پاهايت مثل صخره سخت شده‌اند. از پنجره به بيرون نگاه مي‌كني. به درختان روبرو خيره مي‌شوي. حرفهايت را مچاله مي‌كني و روي گرده‌ي باد مي‌اندازي. دلت به حال خودت مي سوزد.
تو تنهايي. كسي با تو حرف نمي‌‌ زند. كسي زنگ درخانه‌ات را به صدا درنمي‌آورد. چلچله‌اي در محدوده‌ي صداي تو پرنمي كشد. در حسرت آن عطرگمشده‌ چه شبها كه خوابت نبرده است؛ اما روي تپه صبح جايي براي تو نيست. كسي به تو سلام نمي‌كند. كسي به تو شب به خيرنمي‌گويد. روزهايت كش آمده‌اند، درست مثل دستهايت كه با دره‌هاي مه آلود مماس شده‌اند. مه تمام تنت راگرفته است. كسي تورا نمي‌‌بيند. به ديوارها دل بسته‌اي. قطعه‌اي از رودخانه را درتنگي كوچك حبس كرده‌اي با دو ماهي قرمز و قسمتي از مزرعه گندم را در يك بشقاب جا داده‌اي تا شايد گلي به سرت بزنند. ماهيها مي چرخند وشب مي‌شود. ماهيها مي چرخند وروز مي‌شود اما بهار به سراغ تو نمي‌آيد و از كنار خانه ات رد مي‌شود. گندمهاي بشقاب، قامتي براي ايستادن ندارند و ماهيهاي تنگ، موچ را نمي شناسند.
كمي از خودت فاصله بگير! لبخندت را از درون صندوقچه بيرون بياور ! كنار دلت بنشين! وقتي نسيم، نارنجها را به حرف مي‌گيرد، كلمه ها را ازخودت دور كن! بگذار باران گريه بر دامنه‌هاي روح تو ببارد!
تو ديروز خوب بودي. يادت هست؟ كفشهاي بازيگوش تو يك لحظه آرام نداشتند جيبهايت پر از نخودچي و خنده بود . دفترمشق تو بوي آب مي داد، بوي نان، بوي بيست. اندوهي دركوهپايه هاي احساس تو پرسه نمي‌زد.
چرا زمستان در دهليزدلت رخنه كرده؟! چرا پشت پرچين پاييز پنهان شدي ؟! چرا به آيينه صميمي نشدي؟!
پلكهايت را شانه بزن! هنوز وقت هست. مي‌تواني يكبار ديگر بهار را ببيني . بگذار بنفشه ها و ياسمنها دورت را بگيرند! بگذار صداي قناريها روي تنهايي تو ببار!
بهار آمده است. دلت را آب و جارو كن! يقين دارم، اين بار به خانه‌ات مي آيدو تو مثل گيلاسها زيبا مي‌شوي

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا