من بودم و تو و قصه هایت
من بودم و تو و نخود کشمش های گوشه روسری ات که برایم حکم گنج داشتند
من بودم و تو و خاطرات تلخ و شیرینی که گذشت
حالا…
من مانده ام و آن کرسی همیشه گرم که آنجا برایم قصه می گفتی،نخود کشمش ها را در دستانم می ریختی و خاطراتمان آن جا نقش می بست.
من مانده امو و نبودن هایت
من مانده ام و جای خالی تو

پ.ن:در مخیله ام نمی گنجید یک روز بخواهم بگویم خدابیامرز مادربزرگ…:geryeee:

خدابیامرزدت مادربزرگ:geryeee: