دمدمای صبح بود. هوا کم کم داشت روشن می شد …
چشمامو کم کم باز کردم . یه لحظه احساس کردم تو پیشم نیستی …:ajab:
برگشتمو رو تخت رو نگاه کردم ! تو نبودی …:geryeee:
از جا پریدم .. رفتم تو آشپزخونه رو گشتم نبودی …
حمام … دستشویی … زیرزمین … حیاط … هیچ جا نبودی
قلبم رو 1000 تا می زد …:rolleyes:
همیشه بزرگ ترین ترسم از دست دادن تو بود …
با خودم می گفتم اگه یه روز از دستش بدم می میرم …
چند دقیقه صبر کردم .. گفتم شاید رفتی بیرون نون بگیری … ولی نیومدی…
داشتم دیوونه می شدم… نمی تونستم فکر کنم ..
بلند بلند صدات می زدم ..”عزیزم ! عزیزم ! هانی ! عسلم ! “
ولی جواب نمی دادی ..
رفتم تو اتاق و تو کمدتو دیدم .. لباسات نبود … نفسم دیگه بالا نمیومد …کفشات هم دم در نبود ..
دیگه درمونده شده بودم .. به دیوار تکیه زدمو همونجا نشستم …
می دونستم اگه یه روز از دستت بدم زنده نمی مونم …
ولی همون لحظه یه چیزی یادم اومد که نگرانیمو کم کرد ..
یادم اومد دیروز صبح هم که پاشدم تو پیشم نبودی …
پریروز صبح هم تنها از خواب پا شدم ..
بیشتر که فکر کردم یادم اومد که دیشب و پریشب هم تنها بودم …:geryeee:
اونجا بود که یادم اومد …
آره ! تو هیچوقت به خونه من نیومدی ….
من هیچوقت تورو نداشتم که حالا بخوام از دستت بدم …:geryeee:
من همیشه تنها بودم … و چه خوبه این تنهایی !
چون توی تنهایی من؛ تو نیستی که هر روز نگران از دست دادنت باشم …
دیگه آروم شده بودم .. نمی ترسیدم … ولی می دونستم که فردا صبح هم مثل امروز باید بترسم …

یه روزی تنها آرزوم داشتن تو بود … فکر می کردم با داشتن تو دیگه هیچی نمی خوام …
ولی حالا می بینم که سخت ترین لحظه های عمرم همون 20 دقیقه صبحه که فکر می کنم از دست دادمت …
حالا تنها آرزوم اینه که خدا امیدمو ازم نگیره …
چون می دونم اگه زندم به خاطر همون یه ریزه امیدیه که شبا موقع خواب دارم که فردا صبح با صدای تو از خواب بیدار شم …

چرا تو جلوه ساز این بهار من نمی شوی ؟ :geryeee::geryeee:
چه بوده آن گناه من که یار من نمی شوی؟:geryeee:

بهار من گذشته شاید ….
بهار من گذشته شاید …. :badbad: