جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
حاج کاظم در مراسم افتتاح نمایندگی مرسدس بنز
حاج کاظم در مراسم افتتاح نمایندگی مرسدس بنزامشب … 18 آبان هزار و سیصد و نود ویک… ساعت هفت شب. از بزرگراه صدر وارد ورودی کامرانیه می شوم و درست در ابتدای سربالایی ، ترافیک سنگین شروع می شود. ماشین ها لاک پشت وار پیش می روند و خبری از گشایش این گره در هم تنیده نیست.
بالاتر می رویم و در میانه های خیابان، نرسیده به فرمانیه، حضور جمعیتی از دور خودنمایی می کند. و بعد انبوه سبد ها و استندهای گل که در حاشیه خیابان و تقاطع ردیف شده اند. در عمرم این همه استند و سبد گل غول آسا یک جا ندیده ام ! اینجا چه خبر است؟! مجلس ترحیم است؟ نه … مراسمی فرهنگی و تقدیر از چهره ای ماندگار است؟ بازهم نه … نزدیک تر می رویم. حالا درست در میان حادثه ایم! افتتاح نمایندگی “مرسدس بنز” در خیابان کامرانیه تهران و استندهای عظیم گل های رنگارنگ پیشکشی در حاشیه خیابان شلوغ و پر ازدحام.
چشم می گردانم … چهره آشنایی نگاهم را می دزدد. درست در کنار استند گلی که بر روی آن کاغذی بزرگ با این عنوان خودنمایی می کند :” از طرف علی حاج کاظم”. او ایستاده … درست کنار استند گلی که دو برابر اندام تکیده اش ارتفاع دارد. سرش را به زیر انداخته، تو گویی سر مزار خویش ایستاده. از ماشین پیاده می شوم و خود را به او می رسانم. صدایی نیست. حالا سکوت همه جا را فرا گرفته. دست روی شانه اش می گذارم. آرام سر بلند می کند. چشمانش خیس اشک است. خیس خیس. هق هقی هم نیست. این سکوت بیش از حد دردناک است. درست پشت سرش، لوگوی براق مرسدس، هاله ای از نور را به وجود آورده. نور؟!… قطره ای از اشک، آرام از گونه اش می لغزد، فرو می افتد و تیتر روزنامه ای را که باد با خود به این سو و آن سو می برد را نمناک می کند : پیش به سوی اقتصاد مقاومتی…
آرام می نشیند. دستانش را در دست می گیرم. صدای یک شلیک. پرتاب پوکه فشنگ بر زمین سرامیکی و صدای زنگی که گوش را می خراشد و ردی از خون به جا می گذارد. دستش بوی بارون و باروت می دهد… سرخ و سیاه … کلمه ای را با بغض واگویه می کند: فاطمه …
در این همهمه کیست که داستان شهر مصیبت زده را دوباره از زبان او بشنود؟ و اینک: فاطمه … فاطمه. او را دیگر با کسی کاری نیست. دیگر حتی شیشه ای هم نیست تا سر خود را با خشم به آن بکوبد. شاید شیشه هم کالای لوکس وارداتی شده است. سرش را در آغوش می گیرم و در گوشش آرام نجوا می کنم : این درد مشترک را بازهم فریاد کن … حاج کاظم منپیام فروتن-خبرانلاین
[ad_2]





