جبهه رفتن به یک دروغ گفتن، می‌ارزید



در تب و تاب بودم که چه کنم تا مرا برای آموزش نظامی نگه ندارند و زود به جبهه بفرستند؛ به اتاق مسئول بسیج رفتم؛ قبل از هر حرفی دستش را دراز کرد و گفت «کارت آموزش!» مثل اینکه آهن گداخته‌ای روی بدنم بگذراند، شدم؛ پیش خودم گفتم «خدایا! چه بگویم» دوباره گفت «کارت» همین‌طوری شروع کردم به سرهم‌بندی و گفتم «در شاهرود آموزش دیده‌ام و چون جبهه نرفتم..


برای نخستین بار به جبهه رفته بودم؛ ساعت 2 بعد از نیمه شب اسفند ماه سال 59، به 10 کیلومتری گیلانغرب رسیدیم؛ همان شب بچه‌های خودی، تک زده بودند و ما در جای خالی آنها خوابیدیم. من و دوستم «حسن تاریکی» که اهل قوچان بود، زیر یک پتو بودیم؛ صدای خمپاره که به گوشمان می‌رسید، سرمان را می‌کردیم زیر پتو که یک موقع گلوله به ما نخورد!

خیلی می‌ترسیدیم، آن قدر که می‌خواستیم فرار کنیم اما بعد از چند روز وقتی چشم‌مان افتاد به پیرمردهای 70 ساله خط مقدم، زن‌ها و بچه‌های آواره بی‌سرپرست در کوه، دیگر به کمتر از خط مقدم رضایت نمی‌دادیم؛ تا اینکه رفتیم به منطقه «تنگه کورک» جایی که هر 24 ساعت یک بار آب و غذا می‌آوردند.

از همان روز اول یک آفتابه آب داشتیم و یک تین [پیت] هفده کیلویی؛ دست‌هایمان را در آن تین می‌شستیم، بعد از ته‌نشین شدن آب، آن را به آفتابه برمی‌گرداندیم، هر شب یک قمقمه آب بیشتر سهمیه نداشتیم.

یادم نمی‌رود؛ یک شب از نگهبانی می‌آمدم، ساعت 12 شب، به قدری تشنه بودم که قدرت راه رفتن نداشتم؛ به همه سنگرها سر زدم بلکه به اندازه در قمقمه‌ای آب پیدا کنم که نشد و مجبور شدم همان‌طور بخوابم.

راوی: رضا شکوه
رزمنده لشکر 88 خراسان

————————————————–

چادر فرماندهی اصلاً لامپ نداشت

بعد از عملیات و مرخصی، آمدیم عقب و چادر زدیم؛ تدارکات وضعش مثل همیشه تعریف نداشت؛ گفتند «هر کس برود و برای چادر خودش لامپ روشنایی تهیه کند» من با یکی از بسیجی‌های بی‌ترمز تصمیم گرفتیم برویم و لامپ‌های چادر تدارکات و فرماندهی را باز کنیم! اولی با موفقیت انجام شد اما دومی نه. چون چادر فرماندهی اصلاً لامپ نداشت! ما غافل از این موضوع، وقتی که کسی داخل چادر نبود وارد آن شدیم و داشتیم در به در به دنبال لامپ می‌گشتیم که سر و کله فرمانده پیدا شد. برای این زرنگی چند شب ما را نگهبان گذاشت اما در عوض دلش رحم آمد و دو تا لامپ به چادرمان داد.

راوی: اسماعیل خوشی
رزمنده لشکر 5 نصر

————————-
جنگ با پایی برهنه

فرمانده گردانی به نام «محمدزاده» داشتیم؛ آدم فوق‌العاده نترس، بی‌باک و همیشه آستین‌هایش بالا و کمرش با چفیه بسته بود؛ می‌گفت «من از نیروی نخاله خوشم نمی‌آید، نیرو باید ورزیده و شجاع باشد»؛ وقتی در «مهران» بودیم، عراق پاتک زد؛ بی‌هیچ واهمه‌ای آرپی‌جی را برداشت و پای برهنه راه افتاد و ‌گفت «دوباره … صدام آمد، من می‌روم، شما هم پشت سرم بیایید».

راوی: احیاء‌محمد فیروزی
رزمنده گردان اخلاص تیپ 55 ویژه شهدا

—————————————–

جبهه رفتن به یک دروغ گفتن، می‌ارزید

درست یادم هست، نخستین اعزام و آن شیفتگی که برایش هر کاری می‌توانستم کردم؛ از پدر و مادرم به زور اجازه گرفتم و از «جاجرم» به «بجنورد» رفتم؛ در «جاجرم» به هر کلکی بود، بدون آموزش تشکیل پرونده داده بودم؛ اما حالا اینجا خیلی سخت می‌گرفتند.

در تب و تاب بودم که چه کنم تا مرا برای آموزش نظامی نگه ندارند و زود به جبهه بفرستند؛ به اتاق مسئول بسیج رفتم؛ قبل از هر حرفی دستش را دراز کرد و گفت «کارت آموزش!» مثل اینکه آهن گداخته‌ای روی بدنم بگذراند، شدم؛ پیش خودم گفتم «خدایا! چه بگویم» دوباره گفت «کارت» همین‌طوری شروع کردم به سرهم‌بندی و گفتم «در شاهرود آموزش دیده‌ام و چون جبهه نرفتم، کارتم در منزل بود که در آتش‌سوزی با بقیه وسایل‌مان سوخت».

جواب از قبل معلوم بود «باید برگردی آموزش‌ بینی» رنگ و رویم زرد شده بود؛ التماس می‌کردم و آنها را قسم و آیه می‌دادم که یک برادر روحانی داخل شد؛ پیش او رفتم و دروغم را دوباره تکرار کردم؛ همه تنم می‌لرزید؛ او را متقاعد کردم و آن بنده خدا به فرمانده پایگاه گفت «اینها دروغ نمی‌گویند، اینها نورانی هستند؛ برگه او را امضاء کن برود».

او جواب می‌داد «حاج آقا! نمی‌شود، کارت ندارد» خلاصه با اصرار و الحاق قبول کرد و ما راهی شدیم؛ با اینکه از دروغ گفتن راضی نبودم، پیش خودم حساب کردم که جبهه رفتن به یک دروغ می‌ارزد!
راوی: عبدالله حبیبی
رزمنده لشکر 5 نصر

فارس