تفریح آقا مهدی در شهرهای دشمن!

صبح شروع عملیات با شهید زین الدین قراری داشتم. با شکسته شدن خط، دربه در با برادر اصغر لاری در پی او می گشتم. مدتی گذشت خبری نشد. داشتیم دلواپس می شدیم که ناگهان یک نفر بر زرهی پیش رویمان توقف کرد. آقا مهدی پرید بیرون؛ با تبسمی شیرین بر لب و سر و رویی غبارآلود.


همین که نگاهش به نگاهمان گره خورد، خندید و گفت:«عذر می خواهم که شما را منتظر گذاشتم. آخر می دانید که ما هم جوانیم و به تفریح احتیاج داریم. رفته بودم خیابانگردی…»


خندیدم و گفتم:«آقا مهدی! کدام شهر دشمن را می گشتی؟!» قیافه جدیتر به خود گرفت.
« از آشفتگی شان استفاده کردم و تا عمق پنجاه کیلومتری خاکشان رفتم؛ برای شناسایی عملیات بعدی.»


بعد تبسمی کرد و ادامه داد:«راستش ما که نمی خواهیم اینجا بمانیم! تا کربلا هم که الی ماشاءالله راه است.»


راوی: محمد جواد سامی، برگرفته از کتاب افلاکی خاکی، نوشته علی بهشتی-محمد خامه یار