تا زن نگيري، به بهشت نمي ري!!

خانه » تا زن نگيري، به بهشت نمي ري!!

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

تا زن نگيري، به بهشت نمي ري!!

تا زن نگيري، به بهشت نمي ري!!


« پسر جان , علامه دهر , برادر مکلف , برادري که تکليف شرعي به گردن داري . چه طور نمي دوني , آدم مجرد که به سن تکليف رسيده باشد , اما زن نگرفته باشد , ايمانش کامل نيست . نصفه است , نه ؟ اگر هم کشته شود – ولو در ميدان جنگ , در وسط ميدان – شهيد حساب مي شود , اما به بهشت نمي رود , نه ؟ ببينم اين را شنيده بودي , ديدي هنوز بچه اي ؟ »

**************

اين خاطره مربوط به دو سه روز قبل از شهادت بهنام محمدي 12 ساله است .

بهنام براي گرفتن يک تکه نان به سوي آشپزخانه مي رود . آشپزخانه بخشي از محوطه حياط مسجد است که با برزنت جدا شده . خواهران براي تهيه غذا , از اذان صبح تا پاسي از شب رفته زحمت مي کشند . بهنام دو سه بار يا الله مي گويد . احترام از فروغ مي پرسد :

« کيه ؟ » فروغ سر مي گرداند , نگاه مي کند . مي گويد : « کسي نيست , آقا بهنام است »
-« خواهرها حجابتان را رعايت کنيد , يا الله .»
احترام به فروغ چشمک مي زند . با صداي بلند بهنام را صدا مي کند .
-« بهنام جان , تويي ؟ بيا داخل , تو که نا محرم نيستي »
-« آره مثل بچه من مي ماني »
بهنام عصباني مي شود . او که از کله صبح , از وقت اذان صبح , کلافه است جوش مي آورد . از آستانه آشپزخانه بر مي گردد . بچه ها آماده مي شوند تا به مقابله با دشمن بروند . بهنام از ديدن اين صحنه طاقتش طاق مي شود . مهدي رفيعي را مي بيند . با دلخوري و ناراحتي از خواهرها گله مي کند . مهدي رفيعي علاقه زيادي به بهنام دارد . گاه سر به سرش مي گذارد . جوش و خروش بهنام , قد بودن و غرورش را دوست دارد . با شنيدن حرفهاي بهنام , چهره به هم مي کشد . سر بهنام پايين است و نگاه به زمين دارد . مهدي به سيد صالح چشمکي مي زند تا سيد مطمئن باشد که قصد شوخي دارد. رابطه برادرانه و صميمانه سيد صالح و بهنام , شهره خاص و عام است .
بهنام با تمام غرور و قدي اش , در برابر سيد صالح موسوي که صميمانه صالي صدايش مي زند آرام است و حرف شنو . مهدي با لحني جدي مي گويد :


-« درست مي گويند , نه ؟ تو هنوز دهنت بوي شير مي ده . لابد پيش خودت خيال مي کني مرد شدي , نه ؟ اصلا اينجا چه کار مي کني ؟ نمي گي يک وقت ممکن است نا غافل کشته شوي ؟ »

« اولا همه چيز سرم مي شود و مي فهمم . ثانيا بچه تو قنداق است . ثالثا خودم مي دانم نامحرم هستم . اگر امر به معروف و نهي از منکر نکنم معصيت دارد . تکليف شرعي است و واجب . آخرش هم ميخوام شهيد بشوم . آرزو دارم تا به شهادت برسم . مثل خيلي از بچه ها , مثل پرويز عرب … »
بهنام جا مي خورد . اصلا توقع چنين برخوردي را نداشت . در تمام مدتي که در خرمشهر مانده است , هيچ کس از گل نازک تر نگفته بودش . نگاه از زمين مي کند و به مهدي نگاه مي کند , تا شايد اثري از شوخي ببيند . نمي بيند . ياري خواهانه به صالي نگاه مي کند . با آن چشمهاي معصوم , يا به قول بهروز مرادي , چشمهاي بهشتي . سيد طاقت نمي آورد . نگاه مي دزدد. بهنام , بهت زده تصميم مي گيرد , خودش جواب مهدي رفيعي را بدهد . با صدايي که مثل هميشه بلند و محکم نبود مي گويد :
-« اولا همه چيز سرم مي شود و مي فهمم . ثانيا بچه تو قنداق است . ثالثا خودم مي دانم نامحرم هستم . اگر امر به معروف و نهي از منکر نکنم معصيت دارد . تکليف شرعي است و واجب . آخرش هم ميخوام شهيد بشوم . آرزو دارم تا به شهادت برسم . مثل خيلي از بچه ها , مثل پرويز عرب … » مهدي نمي گذارد اسامي شهدا را رديف کند . به سختي خنده اش را فرو مي دهد . با همان لحن جدي ادامه مي دهد :
-« چي بشي ؟ شهيد ؟ لابد توقع داري فوري بري بهشت , نه ؟ آقا را باش , بزک نمير بهار مي آد خربزه با يک چيز ديگر مي آد . اگر به اين نيت اين جا ماندي , همين حالا راهت را بگير برو اهواز , برو پيش خانوادت »
« چرا ؟ مگر من چي کم دارم ؟ بيشتر بچه هايي که شهيد شدند را مي شناختم . مثل خودم بودند … »

-« پسر جان , علامه دهر , برادر مکلف , برادري که تکليف شرعي به گردن داري . چه طور نمي دوني که آدم عزب , آدم مجرد که به سن تکليف رسيده باشد , اما زن نگرفته باشد , ايمانش کامل نيست . نصفه است , نه ؟ اگر هم کشته شود – ولو در ميدان جنگ , در وسط ميدان – شهيد حساب مي شود , اما به بهشت نمي رود , نه ؟ ببينم اين را شنيده بودي , ديدي هنوز بچه اي ؟ »

بهنام نوجوان , بهنام سيزده – چهارده ساله , مثل يک خانه قديمي و کلنگي فرو ميريزد . از شدت خشم و ناراحتي , چشمانش گشاد شده بود و مي درخشيد . چند لحظه مردد و بلا تکليف درجا مي ماند . حتي به صالي هم نگاه نمي کند . اشک هايش لب پر مي زند . از جا بلند مي شود و مي دود. امير دم در مسجد ايستاده بود دست مي اندازد تا کتف بهنام را بگيرد . مي خواست نگهش دارد و آرامش کند . بهنام يک گلوله آتش است . با خشونت شانه اش را از پنجه امير بيرون مي کشد و مي دود . مهدي اصلا توقع چنين عکس العملي را نداشت . قبلا هم سر به سرش گذاشته بود . اما هرگز تا اين حد ناراحت نشده بود . ناراحت مي شود . براي توضيح , ابتدا امير را نگاه مي کند . چهره امير مثل هميشه آرام و باز است . با لبخند شانه بالا مي اندازد . مهدي رو به سيد صالح مي کند . چهره سيد برافروخته و غمگين است .
-« سيد به جدت نمي خواستم اين قدر ناراحتش کنم , بيا باهم بريم سراغش از دلش در بياريم . »
سيد صالح مي گويد : فايده نداره . بايد چند ساعتي بگذره تا کمي آروم بشه . اون وقت ميشه باهاش حرف زد . شما خودت را ناراحت نکن . راستش از دست من دلخوره , نه از شما و آبجي فروغ و احترام .
«چه طور ؟ »
والله چه عرض کنم ؟ چون همه مي دونيد حرفش چيه و چي مي خواد ؟ امروز از کله صبح گير داده , قسم و آيه که من را هم با خودتان ببريد . مي خواهم من هم با عرقي ها بجنگم . اين شهر که همه اش مال شما نيست . ما هم سهم داريم . هر چي توضيح دادم , دليل آوردم , نشد . مرغ يک پا داره . از همان ساعت حسابي دلخور بود . دنبال بهونه مي گشت با کسي جرو بحث کنه .
منبع : کتاب سرو نخلستان

mazhabi.ir

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا