جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
بوي خاک، عطر آسمان
بوي خاک، عطر آسمانخاطراتي از مرحوم «ابوترابي» که هيچگاه نشنيدهايداشاره«سيد حسين ابوترابي»، پنجاهويک سال دارد. او برادر کوچکتر سيد آزادگان، مرحوم «سيد علياکبر ابوترابي» است که در قم به فعاليتهاي علمي و فرهنگي مشغول است. رفتار، گفتار، لهجه، نگاه، لبخند و… او عطر سيد علياکبر را ميپراکند. کشف اين گنجينة تابناک را مرهون راهنمايي داماد بزرگوارشان حجتالاسلام «صالحآبادي» هستيم.
گريه ميکرد و شير نميخورد. مشکل تغذيه پيدا کرده بود. کاري از دست دکترهاي قم بر نميآمد. بايد براي عمل، او را به تهران ميبردند. شب قبل از حرکت، دل مادر بيتاب بود. پدربزرگ ما، «سيد محمدباقر علوي»، عالم عارفي بود که در مسجد «بالاسر» حرم حضرت معصومه(س) مدفون است. به مادرم گفت: «امشب توسل بگير.»
همان شب با عنايت حضرت اميرالمؤمنين علي(ع) مشکل سيد علياکبر حل شد.
□
هشت سال يا ده سال بيشتر نداشت. آن موقع کوچة حرم که به مدرسة حجتيه ختم ميشود، مثل امروز پر از مسافرخانه نبود. بچههاي بسيار زيادي هر روز توي کوچه سروصدا داشتند و بازي ميکردند. سيد علياکبر هم در شور و بازي سرآمد همه بود، اما بازيگوشياش محدودهاي داشت. هر کاري را نميکرد، هر حرفي را نميزد. خانوادهها ميآمدند پيش مادر ما و سفارش ميکردند، سيد علي با بچة آنها بيشتر دمخور شود.
□
پدربزرگ که فوت کرد، وضع زندگي خانوادهاش مناسب نبود. دايي عزيز ما نقل ميکرد که به کسي چيزي نگفتيم. اهل فاميل ميآمدند و ميرفتند، اما چيزي متوجه نميشدند. سيد علياکبر شايد سيزده سال بيشتر نداشت. تابستان را در تهران ميگذراند. ناگهان خودش را رساند. چند ساعتي نشست و رفت. روي تاقچه چشممان به بستهاي پول افتاد که کمک حالمان شد.
□
دستگاه جوجهکشي راه انداخته بود، آن هم با نفت! پنجاه، شصت تا تخممرغ را در دستگاه مخصوص، حرارت ميداد. سالني را هم براي پرورش آنها در نظر گرفته بود.
□
به اندازة يک باشگاه پرورش اندام، وسايل ورزشي داشت. تخت و وزنههاي مخصوص و… با تمام اين فعاليتهاي جنبي با معدل بالا توانست ديپلم رياضياش را بگيرد و راهي حوزه شود.
□
کارهايش مخفي بود؛ چه فعاليتهاي خيريهاش و چه مبارزاتش. دوست داشت گمنام بماند. اگر در اسارت نبود، همين چند خاطره را هم از همراهي صميمانهاش با شهيد مجاهد «سيد علي اندرزگو» بيان نميکرد. او گفتنيهاي بسياري را با خودش برده است.
پليس شاه، ماشين آنها را تعقيب ميکرد. چارهاي جز ايست نبود. سيد علياکبر، زير لباسهايش را پر از سلاح کرد و پياده شد. به سيد علي اندرزگو گفت: «من فاصله ايجاد ميکنم تا موقع درگيري بتواني فرار کني.»
به سرعت به طرف نيروهاي پليس حرکت کرد. صحنه اصلاً عوض شد. گفتند گويا اشتباهي شده، بفرماييد.
□
ميرفت مناطق دور دست براي تبليغ. مردم شيفتة مرامش ميشدند. شب آخر، ناگهان غيبش ميزد. برميگشت قم تا اهالي محل، هديهاي را که برايش در نظر گرفته بودند، براي خودشان مصرف کنند.
□
فولکس حاج داداش ديدني بود. با آن، چه کارها که نميکرد. همه، قم عروسي دعوت بوديم. از تهران دنبال فاميل فراموش شدهاي در قزوين ميرفت. آنها را هم ميآورد تهران و با هم حرکت ميکرديم. سيزده نفر سوار فولکس ميشديم و ميرفتيم مشهد. موقع بازگشت، با ماشين هفت دور حرم آقا طواف ميكرد. زير لب همهاش نجوا داشت و دل ما را هوايي ميکرد. نجواي شيريني که در کاروانهاي حرم تا حرم نيز بر زبان ميآورد و ميخواند: «يا علي موسي الرضا(ع) دست من و دامان تو جان ما قربان تو»
□
پيش از انقلاب، يک بار پدر پولي به او داد تا خانهاي براي خودش بخرد. دوستي نيازمند را ديد. همه را يکجا قرض داد تا سالهاي پس از انقلاب، خورد خورد قسطها برگردانده شد. در نجف نيز اينگونه بود که خاطراتش معروف است.
□
عضو شوراي شهر قزوين شد. آن موقع شورا با الآن خيلي فرق داشت. از کارهاي قضاوت، حل اختلاف، مسائل سياسي و تصميمات امنيتي تا فعاليتهاي عمراني، انگار جزو کارهايشان بود. سيد علياکبر ديگر شب و روز نداشت. چند دقيقه ميخوابيد و راه ميافتاد دنبال کارها، شايد مشکلي را برطرف کند.
□
خودش راه افتاد و رفت جبهه. با هيچ جا و هيچ کس همآهنگ نکرده بود. عدهاي دورش جمع شدند و گروهي نظامي به فرماندهي او شکل گرفت.
□
پس از آزادسازي سوسنگرد، خيلي خسته شده بوديم. داخل اتاق بحث شد که چند روزي به مرخصي و استراحت برويم. چهرهاش برافروخته شد، صورتش سرخ شده بود. دستش را مشت ميکرد و به سينه ميزد: «اي واي بر من! واي بر من! اگر جبهه را ترک کنم و نواميس اين سرزمين مورد تهديد باشند…»
مانديم.
□
تکاپويش در نبرد، ديدني بود. جبهه که بود، آرام و قرار نداشت. شبها ميرفت براي شناسايي. روحيهاش اينطور بود كه به کسي نميگفت با من بيا. ميگفت دارم ميروم شناسايي. چند نفر اعلام آمادگي ميکردند. در هر فاصله يکي را براي تأمين ميگذاشت. آخرش تنهايي به خط دشمن ميرسيد. نجف که بود، عربي را خوب ياد گرفت. آن جا توي خط، حرفهاي دشمن را با گوش خودش شنود ميکرد!
آخرين بار که رفت، موقع بازگشت، دشمن متوجه حضورش شد. تانکها تعقيبش کردند. منطقهاي رملي، نزديک کوههاي «الله اکبر» بود. مقاومت کرد و گريخت. عراقيها اصرار داشتند اين نيروي اطلاعاتي را زنده دستگير کنند. نفربرشان آمد طرف ايران و دوباره برگشت. سيد علياکبر گمان کرد آمادهاند براي کمک. دست تکان داد و گفت: «صبر کنيد، يک نفر مجروح را هم بياورم.»
نزديکتر که شد، فهميد فريب خورده است. دوباره درگير شد. سروصداي درگيري آنقدر شديد بود که همه مطمئن شدند محال است سيد علياکبر زنده مانده باشد.
□
دکتر «چمران»، فقط در چند جلسة مشورتي و همآهنگي سيد علياکبر را ديده بود، اما به گمان شهادت سيد، برايش آن متن زيبا را نوشت. چمران در لبنان و ايران شهداي بزرگي را ديده بود، اما عکس سيد علياکبر را روي ميزش گذاشته بود. اينها اتفاقي و ظاهري نيست.
□
مادر ميگفت: «سيد علياکبر يوسف گمشدة من است، او شهيد نشده.»
پيري اهل دل نيز پيغام داد، خدا بلاها را از او دور نگاه داشته است.
□
همرزمي داشتيم كه بالاشهري بود، دانشجوي آمريکا. آمده بود جنگ. با روحانيت انس نداشت. رفتيم منزلش سر بزنيم. مات و مبهوت بود. ميگفت اين ابوترابي خواب و خوراک نداشت!
□
هر بار ميخواست به بچهها پولي بدهد، ميداد دست همسرش. ميخواست تعلقشان به او کم شود. چه پيش از انقلاب و چه پس از انقلاب و اسارت خيلي کم در خانه بود. ميرفت سر کوچه نان بخرد، دو ماه بعد ميآمد! پيش از انقلاب، گاهي دستگيرش ميکردند، گاهي خودش ميرفت براي دستگيري از نيازمندي. همسرش از نظر مالي در خانوادة متمکني بود. آمد خانة سيد علياکبر. با حقوق معلمياش، زندگي را ميچرخاند. او زن بزرگي است که ناگفتههاي فراواني دارد.
□
نيمههاي شب خسته از سفر رسيده بود. خودش رانندگي ميکرد. دوستي کليد خانة نوسازش را داده بود تا او استراحت کند. ديد همه جا کثيف است. جارو کشيد، با دستمال همه جا را تميز کرد. موکتها که پهن شد، نماز صبحش را خواند و راه افتاد تهران كه به مجلس برسد.
□
آخرين جملهاي که قبل از رحلتش به من گفت، اين بود: «هيچ وقت نه غيبت کن و نه بگذار پيشت غيبت کنند.»
خودش اينگونه بود…
تنظيم: فاطمه رنجبر ملکشاه
امتداد
[ad_2]




