جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
بدون شرح
مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي.مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد.به راهش ادامه داد. …به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد.بازهم نجات پيدا كرده بود.مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .مرد فكري كرد و گفت : – اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری بودي ؟؟؟🙂
[ad_2]




