جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
با خودم گفتم رقیه کیست کیست؟
![]()
با خودم گفتم رقیه کیست کیست؟
گفته اند این نام در تاریخ نیستحرف در تاریخ از ویرانه است
داستان دخترک افسانه استپیش خود نجوا کنان در جستجو
گفتمش بی بی حقیقت را بگودر همین اثناء دو پلکم خسته شد
خواب رفتم چشم هایم بسته شدیک خرابه بود و یک دنیا محن
عده ای دل خسته، چندین طفل و زنهر چه می دیدم همه افغان و آه
خیره شد چشمم به طفلی رخ سیاهبا خودش قلبی پر از احساس داشت
صد نشان از عطر و بوی یاس داشتدور او حور و ملک در شور بود
گوئیا نسلش ز نسل نور بودگر چه باشد دخترک کم سن و سال
بُرده مریم، آسیه زیر سئوالچه جلالی! شوکتی! آزاده است
شک ندارم من یقین شهزاده استدختر سلطان اگر چه خاکی است
نیست از اهل زمین افلاکی استپیش آمد دست بر دیوار داشت
در کف پایش گمانم خار داشتخسته بود و خسته بود و زار بود
گوییا که دخترک بیمار بودصورتش لبریز از بیداد بود
حرف می زد حرف، لیکن داد بوداشک افشاندم رهش جارو زدم
پیش پایش با ادب زانو زدمگفتمش بانوی من تو کیستی؟
گوییا از اهل دنیا نیستیبا لب پر خون مرا شرمنده کرد
دختر سلطان به رویم خنده کردبا صدایی نارسا آهسته گفت:
من رقیه، اشک در چشمش شکفتگفت: من هستم عزیز عالمین
دختر سلطانم و بنت الحسینخون من از خون پاک مصطفی
جد من حیدر بود شیر خدایادگار حضرت زهرا منم
دلخوشیّ زینب کبری منمگر چه دستم با طنابی بسته است
روح و جانم ناتوان و خسته استمِهر خود در هر دلی جا می کنم
با همین دستم گره وا می کنمتا قیامت شیعه مدیون من است
دین حق، آباد از خون من استروز محشر دست می گیرم طبق
قدر من باشد چنان در پیش حقمی زنم فریاد ربّ جرم بخش
هر که را گویم فقط آن را ببخشاین یکی بهرم علم افراشته است
آن یکی هم حرمتم را داشته استمهربانا او شود اهل بهشت
روی پرچم یا رقیه می نوشتمی شود از جام کوثر مست مست
تا سه ساله دیده گریه کرده استاو به یادم موی خود را می کشید
پا برهنه در عزایم می دویدآن یکی را نه خدایا برزخی است
قلب من آزار داده دوزخی استگونه ای دیگر به پایم خار کرد
بارالها او مرا انکار کرددر قیامت من قیامت می کنم
دوستانم را شفاعت می کنمغم مخور این حرف با نا کَس مگو
کرده ام او را حواله بر عمو
[ad_2]




