جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
«اما این کجا و آن کجا» کرامت انسان یا اومانیزم
خبرگزاری حیات – از آنجایی که حجتالاسلام نبویان و سایر منتقدین اندیشههای فرهنگی دولت حاضر به مناظره با حجتالاسلام بهمن شریفزاده نشدهاند، به همین جهت سلسله مناظرات نوشتار وی از این پس تحت عنوان «اما این کجا و آن کجا» منتشر خواهد شد.
آیا انسان از آن جهت که انسان است، ارزشمند است؟ آیا ارزشمندی انسان، احترامی برای او در پی خواهد آورد؟ آیا خداوند نقشی در زندگی انسان دارد؟ آیا خداوند محور زندگی انسان است؟ از نظر عارفان انسان اصالتاً و ذاتاً ارزش و منزلت دارد؛ چون در احسن تقویم آفریده شده است، خداوند او را با سرشت الهی آفریده و با دمیدن روح خود در او، به او ظرفیت جانشینی خود را داده است، اینها مفاد آیات قرآن است، عرفا هم با توجه به همین معارف وحیانی است که گفتهاند: «انسان، طبق برنامهای جامع و شامل بر تمام صفات خداوندی آفریده شده»
ابن عربی، فصوص الحکم، فص موسویه و «قابلیت و استعداد ظهور تمام اسماء الهی را دارا است» همان، فص آدمیه «زیرا در حقیقت مظهر اسم الله است» خوارزمی، شرح فصوص الحکم، فص آدمیه و «حقیقت انسان که مظهر این اسم است، البته که باید شامل جمیع مراتب عالم باشد و تمامت حقایق عالم، مظهر حقیقت انسان باشند، چه هر مرتبه و هر تعینی، مظهر یکی از اسماء الاهیه است و جمیع اسماء در تحت اسم الله – که جامع جمیع اسماء و صفات است – مندرجند، پس حقایق تمامی مراتب و تعینات در تحت حقیقت انسانی که مظهر آن اسم جامع است، مندرج خواهد بود… و به سبب اینجا معیت، مستحق خلافت گشته است؛ زیرا خلیفه باید به صورت مستخلف باشد و این است معنای خلقالله تعالی آدم علی صورته» لاهیجی، شرح گلشن راز، ص ۱۱۲. بله سقوط او پس از این دادههای ذاتی، آن هم به موجب ندیدن حقیقت خویش رقم میخورد؛
یعنی سقوط، امری عارضی است و ارزش، امری ذاتی است. خسارت، یعنی زیانی با از دست دادن سرمایه و اگر انسان سرمایهای نداشت که لفی خسر بر او صدق نمیکرد و صد البته که یکی از بزرگترین سرمایههای اختصاصی او همین ظرفیت خلافت الاهی است که از منظر عارفان، او را محترم میسازد؛ اما منظور از احترام به انسان چیست؟ آیا با فرض سقوط، حرمتی برای او باقی میماند؟ در اینباره میتوان گفت وقتی انسان با عشق به کمال مطلق پا به جهان میگذارد و با خواهش همه خوبیها سرشته میشود، پس پتانسیل بسیار ارزشمندی است که باید با احتیاط و دقت با آن مواجه شد و برای هدایتش از هیچ کار ممکنی دریغ نکرد. برایش اشک ریخت، حرص زد، وقت گذارد و جانفشانی کرد تا هدایت شود و حقیقت را ببیند نه آنکه با کوچکترین سرکشی، رهایش کرد و به کنارش افکند.
با دقتی درباره جریان ابتلای حضرت یونس(ع) به آن بلای هراسناک و سخت، منظور از احترام به انسان را بهتر متوجه میشویم. آن حضرت سالهای بسیاری مردم را به سوی خداپرستی دعوت کرد ولی از بین آنها فقط دو نفر به او ایمان آوردند، یکی شخصی عابد و دیگری انسانی عالم، وقتی وضع بدین صورت ادامه یافت، عابد به یونس علیه السلام پیشنهاد نفرین کرد و حضرت که از سرسختی و لجاجت قوم خود به ستوه آمده بود به این کار اقدام کرد و به محض پیدا شدن آثار بلا، بدون کسب اجازه از محضر خداوند، با خشم و غضب از منطقه خارج شد به این گمان که دیگر از دست آنان راحت شده است، اما نمیدانست که خداوند به خاطر این کار زندگی را بر او سخت خواهد کرد. ولی آن دیگری که حکیمی دانا بود، با دیدن نفرین پیامبر و رفتنش از آن منطقه، بر بلندی رفت و با فریاد به مردم هشدار داد.
مردم متأثر شده و با راهنمایى او از شهر بیرون رفتند و میان خود و فرزندانشان فاصله انداختند و به درگاه خدا ناله و توبه کردند تا بخشوده شدند.
یونس علیهالسلام چون برگشت، دید که آن قوم هلاک نشدهاند، سبب را پرسید، ماجرا را برایش شرح دادند و اما اعتقاد به ارزشمندی ذاتی انسان و محترم شمردن او، مساوی با اومانیزم غربی نیست، اندیشمندان غرب اگرچه با انگیزه بها دادن به انسان و گرامیداشت او، نهضت اومانیزم را پدید آوردند؛ ولی با فاصله گرفتن از معنویت و گرایش شدید به مادیت، از شناخت ظرفیت فراخ انسان بازماندند و انسان را با تعریف لذتجوی مادی، محور ساختند و از حقیقت دور شدند، در حالی که با رسیدن به شناخت واقعی از انسان و ظرفیت خارقالعاده او، این خدا است که محور زندگی انسان شده و انسان برای فعلیت بخشیدن به قابلیتهای خویش بر مدار آن محور خواهد چرخید.
توضیح آنکه در باور ادیان ابراهیمی تولیت و سرپرستی انسان با خداوند است و منظور از محوریت خدا در زندگی انسان، پذیرش همین سرپرستی است. آنگاه که انسان ظرفیت خود را بشناسد، تولیت خدا را در عرصههای گوناگون زندگی میپذیرد، او را محور زندگی خویش قرار داده و بر مدار او میچرخد تا به جانشینی او نایل شود. اما وقتی خود را نشناخت از پذیرش سرپرستی خدا سرباز میزند و خدا را از محوریت زندگی خویش خارج میسازد.
آنچه 500 سال پیش در دنیای غرب با عنوان نهضت روشنگری اتفاق افتاد، کنار زدن خدا از تولیت زندگی بشر بود و این به سبب نشناختن حقیقت انسان بود. البته باید به این نکته توجه داشت که عزل خدا از محوریت زندگی، ملازم با انکار وجود خدا نبود؛ چنانکه برخی از سردمداران اومانیست از کشیشان مسیحی بودند؛ لکن خدایی که پیروان نهضت اومانیستی باور داشتند، هیچ نقشی در گردش جامعه برعهده نداشت و همه چیز را به بشر واگذارده بود.
اکنون میتوان گفت: احترام گذاردن به بشر، ملازم با اومانیزم غربی نیست تا بتوان سخن از کرامت انسان و احترام گذاردن به انسان را گویای تفکر اومانیستی کسی دانست. جملات مطرح شده از قبیل: «هر مشرب فکری […] تنها در صورتی که بتواند جامعه جهانی را با هم ببیند و همه انسانها را محترم بشمارد، آینده از آن اوست». و «جهان در حال هم افزایی و همایش انسانها است، این اجتنابناپذیر است» و «عظمت خدا وقتی قابل شناسایی است که عظمت انسان شناخته شده باشد» با هیچ تفسیری گویای تفکر اومانیستی گوینده نیست؛ بلکه از اعتقاد گوینده به کرامت انسان، خبر میدهد؛
بویژه آنگاه که به صراحت میگوید: «چالش ما با اومانیزم غربی در این است که تعریفی که آنها از انسان ارائه میدهند، نمیتواند بگوید که انسان چه کسی است. آنها از انسان، یک موجود کوچک، منفصل، پرتاب شده، متحیر و سرگشته ارائه میدهند که اول و پایان او مشخص نیست. انسان در اومانیزم غربی، مبدأ و مقصد ندارد، بنابراین مسیر ندارد»، یا در مراسم اختتامیه سومین جشنواره بینالمللی فارابی این عبارت: «این سه تا با هم هستند: جهان / انسان / خدا… هر منطقی بتواند در آینده نزدیک، ادبیاتی داشته باشد که این سه عنصر را با هم ترکیب کند، مناسباتشان را تنظیم کند و تعریف روشنتری بدهد، از نظر اندیشه و مرام و مکتب، آینده از آن او است» گویای نقش خدا در سعادت بشر از منظر او است که با اعتقاد هیچ اومانیستی قرابت و نزدیکی ندارد چه رسد به تطابق و عینیت.
منبع: روزنامه ایران
[ad_2]




