از قضا آبي بي ما بعد از هفتاد و اندي سال آزگار شب جمعه اشان را گم كرده اند و يك پا شده اند اصلاح طلب. خيلي ها كه از قديم و نديم مصاحب آبي بي چاكر بوده اند، اين دگر ديسي عجيب و غريب را آن هم در دور و زمانه اي كه اصلاح طلبي مثل كفر ابليس خريدار ندارد، از عجايب آخر الزمان مي دانند و بي استثنا هر بار كه اسم آبي بي مي آيد، انگشت سبابه اشان را به دندان مي گزند و محض عبرت هم كه شده دست بسم الله و پناه بر خدا و خدا نصيب گرگ بيابان نكند گويان، سري به عبرت مي جنبانند.

البته بر خلاف همه، خاله خانم آبي بي ما كه هوز در بند حيات هستند، مي گويند يادشان است يك بار در گذشته و در عهد مشروطه، آبي بي ما كه آن زمان هنوز بي بي هم نشده بودند چه رسد به اين كه آبي بي باشند، يك دل نه صد دل بسته بودند به فكر و ذكر امثال ميرزا ملكم خان و طالب اف و اين قماش منور الفكرهاي انگلوفيل آن زمان. خاله خانم مي گويند علت اين گرايش و سينه چاكي آبي بي اين بوده كه وقتي از سر ناداني مي خواسته اند زن يك ژيگلوي فرنگ رفته الوات بشوند، پدر و مادرشان كه همه آدم هاي با قاعده و اصول بوده اند، اجازه نداده بودند و آبي بي ما هم از لج به اصطلاح گازر رفته بودن دطرفدار اصلاح طلب هاي عنفوان شباب خود شده بودند. خاله خانم مي گويند علت اين گرايش اين بوده كه آن جماعت با اين قبيل وصلت كردن ها مخالف نبوده كه هيچ آن را نشانه تجدد هم مي دانسته اند. باز خاله خانم تعريف مي كنند كه چندي بعد از آن واقعه، وقتي سر آبي بي ما به سنگ زمانه مي خورد و سرد و گرم روزگار را مي چشند، سر عقل آمده و از كرده پشيمان شده توبه مي كنند و رابطه اشان با پدر و مادر حسنه مي شود. خاله خانم مي گويند سال ها بر همان منوال مي گذرد و آبي بي ديگر يادي از اصلاح طلبي نمي كنند تا اين كه چند سال قبل دو باره فيلشان ياد هندوستان كرده و يك پا مي شوند اصلاح طلب. انگار نه انگار يك بار البته به قول خاله خانم از اين غلط ها كرده و مزه آن را چشيده باشند، همه چيز از يادشان مي رود و خيره سر بر مي گردند به همان اصل در اصل نااصل دوران خامي شباب!

اما اين كه چرا آبي بي دوباره اصلاح طلب شدند را از زبان خاله خانم بشنويم:

درد سرتان ندهم وقتي چند سال پيش دري به تخته مي خورد و دور دور اصلاح طلب ها مي شود، فيل آبي بي هم سر پيري ياد هندوستان مي كند. غير از اين كه البته در جاي خودش مهم است اتفاق ديگري هم مي افتد كه به اين واقعه كمك مي كند -البته اين ها را خاله خانم مي گويند و ما بي تقصيريم-

خاله خانم نقل كردند جريان از اين قرار بوده كه آبي بي ما بعد از چندين وچند سال متوجه مي شوند پدربزرگ ما كه شوهرشان باشند، يك پا اصولگرا شده اند. آبي بي هم كه از وقتي فهميده بودند ايشان البته بنا به نقل خاله باجي هاي فاميل در جواني زن ديگري داشته و آبي بي را با وجود اين كه آن زن مرحوم شده، از ماوقع مطلع نكرده اند، مي افتند روي دنده لج با پيرمرد. اگر آقابزرگ مي گفتند شب است، آبي بي مي گفتند نخير روز است. دستشان را به آسمان برده ماه را نشان مي دادند و مي گفتند: كوري! خورشيد را نمي بيني؟! تا اين كه اين اواخر باد خبر مي آورد كه آقابزرگ به شدت اصولگرا شده اند.

البته جريان اصولگرايي آقا بزرگ هم براي خودش حكايتي است. باز خاله خانم مي گويند آقا بزرگ وقتي آبي بي را مي گيرند و خانم هاي حسود فاميل به ايشان از ماجراي جواني آبي بي كه مي خواسته با آن جوان الوات فرنگ رفته وصلت كند، مي گويند، پدربزرگ از هر چه به قول خاله خانم هرزه ادا اطواري نفرت پيدا كرده و به همين سبب با اصلاح طلبي كج مي افتند.

قبل از اين كه مابقي ماجرا را بگويم، گفته باشم كه آقابزرگ چاكر هيچ نسبتي با آقابزرگ روزنامه اعتمادملي ندارند. درست است كه جنابشان مثل آن جناب اصولگرا هستند اما آقابزرگ ما كجا و آقا بزرگ آن ها كجا! زمين تا آسمان با هم توفير دارند.

اولندش: آقابزرگ ما ناگزير سر به بالين آبي بي مي گذارند كه يك پا اصلاح طلب هستند كه اگر اين وضعيت براي آقابزرگ اعتمادملي پيش مي آمد، با حال و روزي كه از ايشان سراغ داريم، محال بود زير بار اين ننگ بروند. هر طور بود قيد آبي بي را مي زدند و نتيجه كار را به طلاق و طلاق كشي ختم مي كردند. اما آقابزرگ ما چون يك نمه عاطفي تر و به تعبير بعضي ها منطقي تر هستند، حاضر نيستند هر كاري را به هر قيمتي انجام بدهند.

دومندش: آقابزرگ ما واقعي هستند و مثل آقابزرگ اعتمادملي دست ساز و به قول معروف ابزاري درست نشده اند.

ادامه دارد…