جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
آقا اجازه…!
آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگرانآقا اجازه! پشت به من کرده قلبتاندیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!اصلا به این نوشته بگویید داستانمن خسته ام از آتش و از خاک، از زمیناز احتمال فاجعه، از آخرالزمان!آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویرباران بیار و باز بباران از آسماناهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو!آقا اجازه! ما که نه در این و نه در آن!یک پای در جهنم و یک پای در بهشتیا زیر دستهای نجیب تو در امان!..آقا اجازه!..باشد! صبور می شوم اما تو لااقلدستی برای من بده از دورها تکان…آقا اجازه! خستهام از این همه فریباز های و هوی مردم این شهر نانجیبآقا اجازه! پنجرهها سنگ گشتهانددیوارهای سنگی از کوچه بی نصیبآقا اجازه! باز به من طعنه میزنندعاشق ندیدههای پر از نفرت رقیبشیرینی وجود مرا تلخ میکنندفرهادهای کینه پرست پر از فریبآقا اجازه! گندم و حوا بهانه بودآدم نمیشویم! بیا: ماجرای سیب!باشد! سکوت میکنم اما خودت ببین!آقا اجازه! منتظـــرند اینهمـــــه غریب…“مژگان عباسلو”اللهـــــــــم عجـــــل لولیـــــــــک الفـــرج
[ad_2]





