جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
آسمان چه نزدیک و خدا ، توی مشتش !!!!
آسمان چه نزدیک و خدا ، توی مشتش !!!!
درویش خرقه ای هزار میخ پوشیده بود .
ذکر می گفت و می رفت و فکر می کرد،
آسمان چه نزدیک است و خدا ، توی مشتش .
فکر می کرد فرشته ها بال پهن کردهاند و او رویشان راه می رود .
فکر می کرد که چقدر فرق دارد با این ، با آن ، باهمه کس .
بر سر راهش سگی خوابیده بود . درویش با چوب دستی اش به او زد تاکناری برود .
سگ دردش آمد و ناله ای کرد و به کناری رفت .
پسرکی از آنحوالی می گذشت .
درویش را دید و چوبش را و اینکه چگونه سگی را زد و چگونه اوناله کرد .
پسرک آمد و کنار سگ زانو زد ،
و از تکه نانی که داشت به او داد، و به درویش گفت : کاش خرقه هزار میخ نپوشیده بودی
و کاش خیال نمی کردیکه فرشته ها برایت بال پهن کرده اند ،
اما ای کاش می دانستی که نباید کسی رابیازاری ،
حتی اگر سگی باشد ، خوابیده بر راهی
پسرک رفت و سگ هم در پی اش .
درویش ماند و آن خرقه هزار میخ اش .
اما آسمان دور بود و خدا در مشتشت نبودو فرشته ها بالهایشان را جمع کرده بودند .
درویش کنار راه نشست .
خرقه هزارمیخ اش را در آورد و گریست ….
http://only-allah.mihanblog.com
[ad_2]




