فرزند جانباز هفتاد درصد کرامت باسزه گفت: وقتي از پدرم مي پرسيدم كه چرا به جنگ رفتيد مي گفت اين وظيفه من بوده است كه در راه خدا جهاد كنم اما لياقت شهادت نداشتم ولی میدانم آخر اين مسير خدايي است.

چند روزي است كه هتل اوين براي خود حال و هواي ديگري دارد. حال و هواي جنگ و جبهه و شب هاي عمليات ، حال و هواي درد و درد و عشق. عشقي كه عده اي آن را با تمام وجود و با چاشني ايثار_ كه همان زمان عمل كرد_ به خوبي در بر گرفتند. و اكنون بر روي بالهايي از جنس آهن نشسته اند تا نشان دهند كه اين عشق چگونه آن ها را حيران كرد.عاشقاني چون كرامت باسزه جانباز 70 درصد قطع نخاع گردني كه هنوز هم وقتي صحبت از آن روز ها مي شود قطراتي از اشك صورتش را تر مي كند. جانبازي كه به سراغش رفتيم تا بشنويم از آن روزهايش، اما يادگاري بعثي ها كه برايش مانده چنان رمق صحبت از او گرفته كه بايد داستانش را از زبان فرزندش بشنويم كه آن زمان تنها 13 سال سن داشته و اكنون در كنار پدر در همايش جانبازان قطع نخاع گردني شركت كرده است ومي گويد پدرم عصارهاي از عشق ودرد است. او داستان پدر را اين گونه روايت كرد.

عليرضا باسزه ،فرزند جانباز 70 درصد باسزه در گفتگوي اختصاصي با خبرنگار پایگاه خبری قربانیان سلاح های شیمیایی گفت : پدرم به عنوان تكنسين در شركت ذغال سنگ كرمان كار مي كرد كه جنگ شروع شد هروز عده اي از دوستانش به جبهه مي دفتند و چند وقت بعد پيكرشان به شهر بازمي گشت بعد از هر تشييع جنازه پدر حال عجيبي پيدا مي كرد تا اين كه يك روز كه به خانه برگشت اعلام كرد كه مي خواهد به همراه دوستانش به جبهه برود
وي افزود: مادرم كه هنوز داغدار بردار شهيدش بود ودوبرادر ديگرش در جبهه بودند با اين كار پدرم مخالفت كرد وحتي براي منصرف كردن ايشان از پدربزرگ ومادربزرگم هم كمك گرفت اما نتيجه اي نداشت و اما پدرم اصرار داشت كه اين وظيفه من است وبايد بروم تا از دين وميهنم دفاع كنم و سرانجام هم سال 1362به جبهه رفت.
عليرضا باسزه در خصوص اعزام پدر ادامه داد: پدرم همان سال بعد از آموزش اوليه به عنوان داوطلب بسيجي از طريق لشكر 41 ثارالله و از كرمان اعزام شد و در گردان محرم به فرماندهي محمود پايه ور سازماندهي شده و در علمليات خيبر شركت كرد و در همين عمليات مجرح وشيميايي شد.
وي اضافه كرد: پدرم مي گفت با بچه ها اعزام شديم در راه بوديم كه دوستم گفت امشب من و تو در اين عمليات شهيد مي شويم و با اين قد بلند، تابوت هم براي ما وجود ندارد و هنوز به خط نرسيده بوديم كه در يكي از محور ها درگيري شرروع شد. و معلوم شد كه محور عملياتي گردان شناسايي شده است.
باسزه ادامه داد: با شروع درگيري بيشتر بچه هاي همرزم پدرم شهيد و مجروح مي شوند و حتي عده اي هنوز در همان محور مفقود الاثر هستند .
وي در خصوص نحوه مجروحيت پدرش گفت: بعد از آنكه حجم آتش سنگين مي شود، يك نارنجك تفنگي به كلاه آهني پدر مي خورد و ايشان زخمي شده و پشت خاكريز مي افتد. بهياران و پرستاران حاضر بلافاصله وي را به آمبولانس منتقل كردند تا به بيمارستان هاي اهواز اعزام كنند.
باسزه افزود: اما زماني كه در آمبولانس بوده است براثر اصابت يك خمپاره 120 بار ديگر از ناحيه دست و پا مجروح و قطع نخاع و تمام بدنش غرق خاك وخون مي شود، به طوري كه بعد از انتقال به اهواز مسئولان بيمارستان او را به گمان شهادت در سردخانه گذاشتند و 48 ساعت آنجا بوده است تا اينكه پزشكان ايشان را از سردخانه خارج مي كنند تا آخرين بازرسي وكارهاي لازم صورت گيرد و پيكرش به شهرستان فرستاده شود.
وي ادامه داد: بعد از خروج از سردخانه دكتر اعلام مي كند كه وي به شهادت رسيده و بايد به شهرستان فرستاده شود در اين حين تنها يك لحظه گوشش اين جمله را مي شنود و براي آنكه نشان دهد زنده است انگشتان دست را تكان داده و سرانجام پزشكان به علائم حياتي ايشان پي مي برند و بلافاصله به تهران اعزامش كردند.
باسزه اظهار داشت: به اين ترتيب پدرم 17 روز يعني از شب عيد سال 1363 تا 17 فرورديم در بيمارستان بودتا اينكه سحر روز 17 فروردين در بيمارستان به هوش مي آيد و شماره برادرش را كه در ذهنش باقي مانده بود به مسئولان مي دهد تا اطلاع رساني كنند، بعد از خبر پزشكان مادرم و عموهايم بلافاصله به تهران حركت كردند اما من كه آن زمان 13 سال سن داشتم نتوانستم بروم.
وي ادامه داد: مادرم مي گفت وقتي وارد بيمارستان شدم، به خاطر اين كه تمام بدن پدر به دليل سوختگي و جراحت باند پيچي شده بود نشناختمش و چندين بار از كنارش رد شدم تا اينكه بالاخره پيدايش كردم، وقتي ديدمش ديگر اثري از كرمت 50روز قبل ديده نمي شد به راحتي مي شد تشخيص داد كه از شدت درد وخونريزي 50كيلو وزن كم كرده است.
باسزه اضافه كرد: در تمام اين مدت يعني پس از مجروحيت پدر تا زماني كه پزشكان اطالع دادند ما هيچ خبري از پدرم نداشتيم ودوستانش مي گفتند شهيد شده ومفقود الاثر است البته بيشتر كساني كه همراه ايشان بودند به شهادت رسيدند ومفقود الاثر شدند ومانند فرمانده اشان 15 تا 16 سال بعد پيكرشان پيدا شد.
وي همچنين ادامه داد: بعد از آنكه پدرم پيدا شد مدت سه سال در آسايشگاه جانبازان يافت آباد تهران بستري بود و پس از آن در حالي كه برروي ويلچر نشسته بود ودچار فراموشي لحظه اي شده بود به خانه برگشت ومن وديگر اعضاي خانواده بعد از چهار سال پدر را ديديم.
باسزه پدرش وديگر جانبازان وبازماندگان هشت سال دفاع مقدس را اسوه هاي صبر واستقامت خواند وگفت: در حال حاضر نزديك 30 سال است كه پدرم بااين وضعيت زندگي مي كند دو سال است كه دچار فراموشي شده است
وي همچنين با اشاره به مصدوميت شيميايي پدرش ادامه داد: پدر در همين عمليات بعد از مجروحيت با نارنجك تفنگي، شيميايي شد كه خوشبختانه مقدار آن بسيار كم بود و تنها بر پوست اثر گذاشته است و از لحاظ داخلي مشكل خاصي ندارد و تنها برخي اوقات علائمي كوچك در بدنش ظاهر مي شود.
فرزند جانباز كرامت باسزه در پايان خاطر نشان كرد: وقتي از پدرم مي پرسيدم كه چرا به جنگ رفتيد مي گفت اين وظيفه من بوده است كه در راه خدا جهاد كنم اما لياقت شهادت نداشتم آخر اين مسير خدايي است.

[برای مشاهده لینک ها باید عضو انجمن های گفتگوی مذهبی نورآسمان باشید . برای عضویت در نورآسمان اینجا کلیک کنید….]