خاطرات یک احمق

خانه » خاطرات یک احمق

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

خاطرات یک احمق

خاطرات یک احمق

من تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛
سلام حالت خوبه؟
مناصلاً عادت ندارم که تو دستشویی مردانه هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم بهحرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالتآوری دادم؛
حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسید؛
خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم برا ی همین گفتم؛
اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم..
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر ترفند بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛
منم می تونم بیام طرفت؟
آرهسؤال یکمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظاحترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛
نه الآن یکم سرم شلوغه!!!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:
ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب میده!


منبع: وبلاگ باران درد

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا