جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
آن یکی الله میگفتی شبی /تا که شیرین میشد از ذکرش لبی
آن یکی الله میگفتی شبی
تا که شیرین میشد از ذکرش لبیگفت شیطان آخر ای بسیارگو
این همه الله را لبیک کومینیاید یک جواب از پیش تخت
چند الله میزنی با روی سختاو شکستهدل شد و بنهاد سر
دید در خواب او خضر را در خضرگفت هین از ذکر چون وا ماندهای
چون پشیمانی از آن کش خواندهایگفت لبیکم نمیآید جواب
زان همیترسم که باشم رد بابگفت آن الله تو لبیک ماست
و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماستحیلهها و چارهجویی های تو
جذب ما بود و گشاد این پای توترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیک هاستجان جاهل زین دعا جز دور نیست
زانک یا رب گفتنش دستور نیستبر دهان و بر دلش قفلست و بند
تا ننالد با خدا وقت گزندداد مر فرعون را صد ملک و مال
تا بکرد او دعوی عز و جلالدر همه عمرش ندید او درد سر
تا ننالد سوی حق آن بدگهرداد او را جمله ملک این جهان
حق ندادش درد و رنج و اندهاندرد آمد بهتر از ملک جهان
تا بخوانی مر خدا را در نهانخواندن بی درد از افسردگیست
خواندن با درد از دلبردگیستآن کشیدن زیر لب آواز را
یاد کردن مبدا و آغاز راآن شده آواز صافی و حزین
ای خدا وی مستغاث و ای معیننالهٔ سگ در رهش بی جذبه نیست
زانک هر راغب اسیر رهزنیستچون سگ کهفی که از مردار رست
بر سر خوان شهنشاهان نشستتا قیامت می خورد او پیش غار
آب رحمت عارفانه بی تغارای بسا سگ پوست کو را نام نیست
لیک اندر پرده بی آن جام نیستجان بده از بهر این جام ای پسر
بی جهاد و صبر کی باشد ظفرصبر کردن بهر این نبود حرج
صبر کن کالصبر مفتاح الفرجزین کمین بی صبر و حزمی کس نرست
حزم را خود صبر آمد پا و دستحزم کن از خورد کین زهرین گیاست
حزم کردن زور و نور انبیاستکاه باشد کو به هر بادی جهد
کوه کی مر باد را وزنی نهدهر طرف غولی همیخواند ترا
کای برادر راه خواهی هین بیاره نمایم همرهت باشم رفیق
من قلاووزم درین راه دقیقنه قلاوزست و نه ره داند او
یوسفا کم رو سوی آن گرگخوحزم این باشد که نفریبد ترا
چرب و نوش و دامهای این سراکه نه چربش دارد و نه نوش او
سحر خواند میدمد در گوش اوکه بیا مهمان ما ای روشنی
خانه آن تست و تو آن منیحزم آن باشد که گویی تخمهام
یا سقیمم خستهٔ این دخمهامیا سرم دردست درد سر ببر
یا مرا خواندست آن خالو پسرزانک یک نوشت دهد با نیشها
که بکارد در تو نوشش ریشهازر اگر پنجاه اگر شصتت دهد
ماهیا او گوشت در شستت دهدگر دهد خود کی دهد آن پر حیل
جوز پوسیدست گفتار دغلژغژغ آن عقل و مغزت را برد
صد هزاران عقل را یک نشمردیار تو خرجین تست و کیسهات
گر تو رامینی مجو جز ویسهاتویسه و معشوق تو هم ذات تست
وین برونیها همه آفات تستحزم آن باشد که چون دعوت کنند
تو نگویی مست و خواهان مننددعوت ایشان صفیر مرغ دان
که کند صیاد در مکمن نهانمرغ مرده پیش بنهاده که این
میکند این بانگ و آواز و حنینمرغ پندارد که جنس اوست او
جمع آید بر دردشان پوست اوجز مگر مرغی که حزمش داد حق
تا نگردد گیج آن دانه و ملقهست بی حزمی پشیمانی یقین
بشنو این افسانه را در شرح اینسعدی
[ad_2]




