داستانى در رزّاقیت خدا

خانه » داستانى در رزّاقیت خدا

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

داستانى در رزّاقیت خدا

داستانى در رزّاقیت خدا

«قاضى برنى حكایت كرد كه: زنى را دیدم در بادیه كه سرما آمده بود و زراعت وى را به آسیب سخت دچار كرده بود، زراعتى كه سبب معاش و مایه ارتزاق او بود.
مردمان او را در آن مصیبت تعزیت مى‏دادند و به صبر امر مى‏كردند كه او در آن میان دست به دعا برداشت و روى به آسمان كرد و گفت:

اللّهُمَّ أنْتَ الْمَأْمُونُ لأِحْسَنِ الْخَلَفِ، وَ بِیَدِكَ التَّعْویضُ عَمّا تَلَفَ، فاْفْعَلْ ما أنْتَ أهْلُهُ، فَإنَّ أرْزاقَنا عَلَیكَ، وَ آمالَنا مَصْرُوفٌ إلَیْكَ.

الهى! تویى قابل اعتماد براى حفظ بهترین چیزى كه بجا مانده و بر آنچه تلف شده تو بهترین جبران كننده‏اى، به آن صورت كه اهلیّت دارى نعمتت را بر من ارزانى دار و آن چنانكه لایق آنى از دستگیرى درماندگان و یارى بیچارگان از من دستگیرى كن كه روزى ما بر عهده توست و امید ما به عنایت و لطف‏ تو بسته است.
هنوز از آن محل فراتر نرفته بود كه مردى ثروتمند بدان موضع رسید و آن حال با او حكایت كردند؛ فى‏الحال پانصد دینار زر به آن آسیب دیده بخشید.» آرى، حضرت محبوب و ربّ مطلوب در نزدیكترین حال، دعاى دلسوخته را مستجاب و مكروه بیچاره‏اى با فرج قریب گشود.

با یكى غمزه مستانه خراب كردى‏
چهره افروختى از ناز و كبابم كردى‏
تا كه زد چنگ غمت بر دلم اى آفت جان‏
روز و شب همنَفَس چنگ و ربابم كردى‏
خواستم ساغرى از دست تو نوشم جانا
خون به ساغر صنما جاى شرابم كردى‏
دیده بستم مگر اى فتنه به خوابت بینم‏
زان دو چشمان سیه رخنه به خوابم كردى‏
عقل و ایمان و دل و صبر و قرارم بردى‏
خانه آباد! عجب خانه خرابم كردى‏
عاشق روى تو و دست ز خود شسته منم‏
از من اى دوست چه سر زد كه جوابم كردى‏
به سر كوى تو منصورى دیوانه منم‏
خوشم از این كه تو دیوانه خطابم كردى‏

(منصورى)

/azha.ir/

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا