اگر در اعمال الهيه و اخلاق فاضله انسانيه دو قدم خوف و رجا نباشد، حركت به سوى كمال براى انسان يا سخت يا غير ممكن خواهد بود.


عامل يك عمل الهى- به خصوص اعمال واجبه- از طرفى بايد بداند كه مولاى مهربان او اجر هيچ عملى را ضايع نمى ‏گذارد و از طرفى بايد بداند كه اولًا عملش در برابر عظمت بى ‏نهايت مولا قابل ذكر نيست و ثانياً اگر عمل علت غرور و عجب گردد [هَباءً مَنْثُوراً] «1» شده و عمل و صاحبش مستحق جريمه مى ‏شوند. بر اين‏ حساب از طرفى بايد اميد حتمى به نتيجه و محصول عمل داشت و از طرفى بايد از سوء عاقبت و نقص عمل، سخت در وحشت و ترس بود.


براى يافتن قدم خوف و رجا مراجعه به كتاب الهى و ادعيه وارده و آثار اسلامى به خصوص روايات اين باب در كتاب شريف «الكافى» و «بحار الأنوار» و «الشافى» و «الوافى» لازم است.

راه به دست آوردن خوف‏
توجه به نقص خويش و نقص عمل خويش و توجه به آيات و روايات مربوطه به خوف يا آيات و روايات بازگوكننده عذاب و جريمه مجرمان، بهترين راه به دست آوردن خوف مطلوب است. خوف از مقام حق و از عذاب فرداى قيامت، آدمى را از اعمال ناپسند و رذايل اخلاقى حفظ مى‏كند، در روايت آمده:


انَّ حُبَّ الشَّرَفِ وَالذِّكْرِ لايَكُونانِ فى قَلْبِ الْخائِفِ الْهارِبِ‏ «2».
آن كس كه از مقام حق و عذاب الهى در ترس و بيم است، عاشق برترى و نام‏آورى نيست.


امام صادق عليه السلام به اسحاق بن عمار فرمودند:


اى اسحاق! آن چنان از خدا بترس كه گويا در برابر ديده توست و اگر از تو پنهان است، ولى تو از او غايب نيستى، چنانچه بپندارى كه تو را نمى‏بيند، بدون شك كافر شدى و اگر بدانى كه تو را مى‏بيند و با علم به اين حقيقت معصيت كنى پس او را از هر بيننده‏اى پست‏تر فرض كرده‏اى‏ «3»!


امام سجاد عليه السلام عرضه مى‏ دارد:
منزهى تو، عجب است از آن كه تو را مى‏شناسد، چگونه از تو باك ندارد «4»!


در روايت آمده:
قطره اشكى كه از خوف خدا ريخته شود، درياهايى از آتش را خاموش مى‏كند «5».


و نيز در آثار اسلامى آمده:
هيچ مؤمنى نيست كه از ترس خدا قطره اشكى بر چهره‏اش بريزد، مگر اين‏كه خداوند آتش جهنم را بر او حرام كند «6».


در روايت آمده:
هرگاه قلب مؤمن از خوف خدا بلرزد، گناهانش هم‏چون برگ درخت كه از شاخه برگيرند، بريزد «7».


از امام باقر عليه السلام روايت شده:
اميرالمؤمنين على عليه السلام آن گاه كه در عراق بود، روزى پس از نماز صبح، به وعظ و نصيحت پرداخت و از خوف خدا گريست و ديگران هم از گريه حضرت به گريه نشستند، آن گاه فرمود:


به خدا قسم كه از زمان دوستم رسول خدا صلى الله عليه و آله اقوامى را به ياد دارم كه صبح مى‏نمودند و شب مى‏كردند، در حالى كه چهره‏ها گرفته و احوالشان پريشان و شكم‏ها از گرسنگى به پشت چسبيده و پيشانى آنان از اثر سجده چون زانوى شتر بود!! شب را در حال سجده و قيام براى پروردگارشان به روز مى‏آوردند، گاهى مى‏ايستادند و گاهى پيشانى به خاك مى‏نهادند و با خداى خود سرگرم گفتگو و مناجات بودند و آزادى خويش را از آتش جهنم از حضرت او مى‏خواستند، به خدا سوگند با همه اين احوال آنان را مى‏ديدم كه بيمناك و هراسانند!!


و در بعضى از روايات به دنباله اين گفتار آمده كه:
آنان چنان بودند كه گويا صداى افروخته شدن آتش در گوش آن‏ها است، هرگاه نزد آنان نام خدا برده مى‏شد، چون درخت خم مى‏شدند و چنان بودند كه گويا شب را در غفلت به روز آورده‏اند.


راوى مى‏گويد: پس از اين سخنان، ديگر آن حضرت را خندان نديدند، تا به جوار رحمت حضرت حق منتقل شد «8».


در حديث موسى آمده:
اما كسانى كه از خدا مى‏ترسند، در مقام اعلى و برترى هستند كه ديگران را مشاركتى در آن نيست‏ «9».

حكاياتى در خوف‏
در روايت آمده:
جوانى از انصار خوف و خشيت خدا بر او غالب شد، به گونه‏اى كه اين ترس‏ وى را در خانه محبوس كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله نزد او آمد و بر او وارد شد در حالى كه او مى‏گريست. پيامبر او را در آغوش گرفت و او در آغوش پيامبر جان به جان آفرين تسليم كرد.


از حالات يكى از خائفان نقل شده:
چهل سال سر به جانب آسمان برنداشت، تا روزى روى به آن جانب كرد، چنان منقلب شد كه از پاى افتاد و جراحتى بر شكمش رسيد، شب‏ها دست به بدن خود مى‏كشيد از ترس اين‏كه مبادا مسخ شده باشد و اگر مردم به بلايى دچار مى‏شدند و بادى يا رعد و برقى به آنان مى‏رسيد؛ مى‏گفت: اين به خاطر من است، اگر مى‏مُردم، اين مردم از اين همه مصيبت خلاص مى‏شدند.


در احوالات اويس آمده:
در مجلس وعظ حاضر مى‏شد و از سخنان گوينده مى‏گريست، چون نام آتش مى‏شنيد فريادى مى‏زد و برمى‏خاست و شروع به دويدن مى‏كرد و مردم از پى او روان مى‏شدند و فرياد مى‏زدند: ديوانه، ديوانه.


روايت مهمى از رسول خدا صلى الله عليه و آله به اين مضمون رسيده:
آن گاه كه خداوند عزيز، خلق اولين و آخرين را در وعده‏گاه روز معلوم جمع كند، ناگهان صدايى برخيزد كه دورترين مردم، هم‏چون نزديك‏ترين آنان بشنود و آن صدا اين است:


اى مردم! من زمانى كه شما را آفريدم ساكت بودم، پس امروز شما ساكت شويد و به من گوش فرا دهيد؛ اين است و جز اين نيست كه، اينك اعمال شماست كه به شما باز مى‏گردد؛ ايها الناس! من نسبى قرار دادم و شما هم براى خود نسبى قرار داديد، پس نسب مرا پست داشتيد و نسبت خود را بالا برديد؛ من گفتم:


گرامى‏ترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شما است و شما از پذيرفتن اين حقيقت‏ سرباز زديد و گفتيد: فلان، پسر فلان و فلانى از فلانى ثروتمندتر است!


پس امروز من هم نسب شما را پست گردانم و نسب خود را بالا برم، كجايند پروا پيشگان؟ پس براى آن‏ها پرچمى برافراشته شود و آنان به دنبال آن به سوى منازل خود براه افتند و بدون حساب داخل بهشت شوند «10».


آرى، پروا پيشگان كه متقيان هستند، خوف و رجا و دورى از حرام و اجراى واجبات از لوازم تقواى آنان است و حق است كه بى‏حساب وارد بهشت شوند، بهشت جزاى عشق آنان به حضرت حق و خوف ايشان از مقام خداست و براى عاشق جايى جز بهشت و حالى جز حال رضايت حضرت يار نيست.


به قول عاشق وارسته، الهى قمشه‏ اى:

من نه آن ديوانه عشقم كه زنجيرم كنند/
يا به جز در دام زلف يار تسخيرم كنند
من نه آن مرغم كه صيادان عالم بافسون‏/
دانه افشانند و در دامى به تزويرم كنند
من نه آن رندم كه اين رندان پر شيد و ريا/
خوش خوشم سر در كمند آرند و نخجيرم كنند
من نه آن بالانشين عرشيم تا آسمان‏/
يا نظام اختران با گردشى زيرم كنند
در جهان با هر چه پيش آيد خوشم كز لطف يار/
روزى آخر دولت ديدار تقديرم كنند
طاير عشقم من آن عنقاى قدس لا مكان‏/
برترم از هر چه در انديشه تصويرم كنند

حضرت سجاد عليه السلام به درگاه حضرت حق عرضه مى‏دارد:
بارالها! اگر در پيشگاه تو آن اندازه بگريم كه صدايم قطع شود و آن‏قدر در مقابلت به پاى ايستم تا اين‏كه از پاى در آيم و آن اندازه برايت ركوع نمايم كه استخوان پشتم در آيد و به مقدارى برايت سجده كنم كه چشمانم از حدقه درآيد و تمام عمرم را جز خاك چيزى نخورم و جز آب خاكستر چيزى نياشامم و در طول اين مدت آن قدر به ياد تو باشم و نام تو را ببرم كه زبانم از گفتن باز ايستد و با همه اين‏ها به خاطر حيا و شرمسارى از تو، نگاه به جانب آسمان نكنم، مستوجب محو و بخشايش گناهى از گناهانم نمى‏شوم!!


روايت شده كه:
در غزوه بنى المصطلق بود كه شبانگاهى آيه اول سوره حج بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، در حالى كه مسلمانان در حال حركت بودند:
[يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ* يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَى النَّاسَ سُكارى‏ وَ ما هُمْ بِسُكارى‏ وَ لكِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَدِيدٌ] «11».
اى مردم! از پروردگارتان پروا كنيد، بى‏ترديد زلزله قيامت، واقعه‏اى بزرگ است.* روزى كه آن را ببينيد [مشاهده خواهيد كرد كه‏] هر مادر شير دهنده‏اى از كودكى كه شيرش مى‏دهد، بى‏خبر مى‏شود، و هر ماده باردارى بار خود را سقط مى‏كند، و مردم را مست مى‏بينى در حالى كه مست نيستند، بلكه عذاب خدا بسيار سخت است.


پيامبر ندا داد و مردم را امر به ايستادن كرد، تا اين‏كه گرد شمع وجود مقدسش جمع شدند، آيه را بر آنان قرائت كرد؛ راوى مى‏گويد: من هيچ وقت به اندازه آن شب گريه كننده نديدم، چون صبح شد زين از چهارپايان نمى‏گرفتند و خيمه برپا نمى‏نمودند، مسلمانان را مى‏ديدى كه يا گريه مى‏كنند يا محزون و غمگين به فكر فرو رفته‏اند «12»!


مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى، آن عارف وارسته پس از نقل احاديثى، در باب خوف مى‏گويد:
اين خوف و ترس انبيا و اوليا و مؤمنان است، پس بنگر كه حال تو چگونه است و از چه ديوانى نامت خارج مى‏شود؟ آيا نامت در دفتر مقربان و مؤمنان ثبت شده؟
چرا كه حالت خوف و رجا، بهشت و دوزخ را براى تو بزرگ مى‏دارد، يا در ديوان اشقيا! راستى برحذر باش از اين‏كه هم‏چون ملحدين باشى كه وجود و عدم جهنم براى آن نابكاران و ناكسان يكسان است!


و مبادا به ظواهر عقايد حقه، از ايمان به خدا و روز آخرت، بدون اين‏كه خوف و رجا برايت حاصل شود مغرور گردى؛ زيرا آن موجودى كه اثرى بر آن مترتب نباشد هم‏چون معدوم است.


پس نفس خود را اگر ادعاى خوف نمود در بوته آزمايش درآور، چرا كه براى خوف آثارى است، اما اثرش در بدن، رنگ چهره و گريه بسيار و در جوارح به خوددارى از معاصى و مقيد بودن به طاعات و تلافى گذشته و آمادگى براى عبادت حقيقى در آينده است.


و اثر خوف در قلب به خشوع و استكانت و دورى از كبر و غرور و كينه و حسد است.


خلاصه مسئله خوف، آن چنان بايد در دل تجلى داشته باشد كه محلى براى ساير هموم باقى نماند و يا لااقل آن‏قدر خوف باشد كه در رديف ساير هموم بر دل حكومت كند؛ زيرا خوف، آن گاه كه بر دل غلبه نمود و قلب را فرا گرفت جايى براى غير او باقى نمى‏گذارد و كم‏ترين اثر درجه خوف خوددارى از گناهان است و اين مرتبه را ورع گويند و مرتبه متوسط آن ترك مشتبهات است و اين مرتبه را مرتبه متقيان خوانند و بالاتر از اين، ترك امورى است كه انجام آن مانعى ندارد؛ چون عبادت انسان ضميمه اين مرتبه شود، انسان آنچه را در آن مسكن نگزيند بنا نكند و به آنچه نياز ندارد جمع ننمايد و به دنيا جز به ضرورت آن التفاتى نكند و يك نفس از عمر خود را صرف غير محبوب ننمايد، چنين انسانى سزاوار لقب با عظمت صديق است.


آرى، وقتى انسان از طريق قرآن و آثار الهى به عقاب اهل گناه و جريمه اهل جرم واقف شد، داراى قدم خوف مى‏گردد و از پى اين خوف به ترك گناه و عمل به خواسته حق برمى‏خيزد، تا از عذاب در امان باشد.


اما قدم اميد كه بايد هماهنگ قدم خوف در وجود انسان تجلى كند، از طريق معرفت نسبت به كتاب حق و آثار اهل بيت قابل تحصيل است.


البته اميد خالى و رجا منهاى عمل، اميدى احمقانه و رجايى باطل است، اميدى كه قرآن از انسان مى‏خواهد در جنب عمل و كوشش و رياضت مى‏خواهد.


غزالى در بخشى از «احياء» خود مى‏گويد:
نزد ارباب دل و صاحبان بصيرت روشن است كه دنيا مزرعه آخرت است و قلب به منزله زمين و ايمان به مانند بذر و طاعات به منزله آماده ساختن زمين و كندن جوى‏ها و رساندن آب به مزرعه است.


قلبى كه به غير حق آلوده شده و در ماديت صرف و امور دنيايى محض غرق‏ گشته چون زمين سنگلاخى است كه بذر در آن نمى‏رويد و روز قيامت كه روز درو كردن است، آن كس كه به پاشيدن بذر ايمان در زمين مستعد قلب و طاعات الهيه اقدام نكرده چيزى درو نمى‏كند؛ زيرا چيزى ندارد.


با خباثت قلب و سوء خلق، ايمان براى صاحبش سودى ندارد، هم چنان كه بذر در زمين سنگلاخ به نتيجه و محصول نمى‏نشيند.


[مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَ مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها] «13».
كسى كه زراعت آخرت را بخواهد، بر زراعتش مى‏افزاييم و كسى كه زراعت دنيا را بخواهد، اندكى از آن را به او مى‏دهيم.


[إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ‏] «14».
يقيناً كسانى كه ايمان آورده، و آنان كه هجرت كرده و در راه خدا به جهاد برخاستند، به رحمت خدا اميد دارند.


چون در اين آيه شريفه رجا و اميدوارى به چنين افرادى منحصر شده و آيات سوره شمس دلالت بر اين حقيقت دارد كه بدون داشتن نفسى تزكيه شده بهره‏اى براى كسى نخواهد بود و رسول اسلام صلى الله عليه و آله فرموده‏اند: احمق كسى است كه از هواى نفسش پيروى كند و از خداوند آرزوى بهشت داشته باشد «15».


امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:
از شيعيان ما نيست، كسى كه به زبان شيعه باشد و در عمل مخالفت ما كند، بلكه شيعه ما كسى است كه با زبان و قلب و عمل با ما موافق باشد «16».


بنابر اين آيات و روايات بايد توجه داشت كه: به هنگام عمل پاك و اخلاق حسنه بايد اميد به عنايت و رحمت دوست داشت و بايد به وقت توبه و ترك گناه آرزوى بخشش معاصى گذشته كرد و رنه اميد بدون عمل و رجا بدون اخلاق و آرزوى غفران بدون توبه باطل و مردود است.


در هر صورت اگر داراى عمل هستيد، به فضل و عنايت حضرت او توجه كنيد و به آن جناب اميد ببنديد و اگر داراى گناه هستيد در صورت توبه از آن حضرت توقع غفران داشته باشيد و به رحمت و كرم او اميدوار باشيد و براى معرفت بيشتر نسبت به خوف و رجا به آيات و روايات و داستان اميدواران و خائفان مراجعه كنيد. با خواست الهى در باب توبه و حسن ظن «مصباح الشريعة» مفصل اين مسائل خواهد آمد.


[فإذا كبرت فاستصغر ما بين السماوات العلى و الثرى دون كبريائه فان الله تعالى إذا اطلع على قلب العبد و هو يكبر و فى قلبه عارض عن حقيقة تكبيره فقال: يا كاذب اتخدعنى و عزتى و جلالى لا حرمنك حلاوة ذكرى و لا حجبنك عن قربى و المسارة بمناجاتى‏]

پی نوشت ها:
______________________________

(1)- فرقان (25): 23.
(2)- الكافى: 2/ 69، باب الخوف والرجاء، حديث 7؛ وسائل الشيعة: 15/ 220، باب 14، حديث 20326؛ بحار الأنوار: 67/ 359، باب 59، حديث 5.
(3)- الكافى: 2/ 67، باب الخوف والرجاء، حديث 2؛ مشكاة الأنوار: 117، الفصل الرابع، فى الخوف والرجاء؛ بحار الأنوار: 67/ 355، باب 59، حديث 2.
(4)-/ المصباح، كفعمى: 82.
(5)- من لا يحضره الفقيه: 1/ 317، باب وصف الصلاة، حديث 941؛ وسائل الشيعة: 7/ 247، باب 5، حديث 9242.
(6)-/ مستدرك الوسائل: 11/ 246، باب 15، حديث 12889.
(7)- بحار الأنوار: 67/ 394، باب 59.
(8)- معراج السعادة: 138- 139.
(9)- الكافى: 2/ 482، باب البكاء، حديث 6.
(10)- مجمع البيان: 9/ 175، ذيل آيه 13 سوره حجرات.
(11)- حج (22): 1- 2.
(12)- مجمع البيان: 7/ 95، ذيل آيه 1 سوره حجّ؛ تفسير الصافى: 3/ 361.
(13)- شورى (42): 20.
(14)- بقره (2): 218.
(15)- بحار الأنوار: 67/ 69، باب 45، حديث 16.
(16)- بحار الأنوار: 65/ 164، باب 19، حديث 13.

کتاب عرفان اسلامى جلد‏ پنجم
نوشته : حضرت آیت اللہ حسین انصاریان